هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

13 بدر با هاني شيطون

1391/1/14 14:05
نویسنده : از زبان هاني
217 بازدید
اشتراک گذاری

 

 پارك جام جم در شهر جم ، ساعت 9:00 صبح مورخ 13/01/91 به پارك رسيديم !

من برم جاي جايه پاركو دور بزنم ببينم چه جور جائيه ، حال ميده سيزده به در را اينجا بگذرونيم يا نه ؟؟؟!

 

واي چه درخت و نخل هاي بلند و قشنگي ...!

 

چرخ ميزنم و آواز ميخونم ‎‌‏، البته آواز همراه باجيغ ! خب از خوشحاليه ديگه يه محوطه ي باز پيدا كردم كه بتونم حسابي شلوغ كنم !

اون كيه اونجا ايستاده !!!

 

به به چه دخمل خوشگل و با ادبي !!!

من يه دوست واسه خودم پيدا كردم ديگه از اينجا تكون نميخورم ، شما ميخوايد هر جايي بريد من نميام !

 

من و حميدرضا داريم از فضاي طبيعت لذت ميبريم ! حميدرضا 3 سالشه و بچه پسر برادر پدرمه ! (حالا خودتون حدس بزنيد كه حميدرضا چكاريه منه )

در اينجا ميخوام ترفند و مراحل تصرف اسباب بازي دوستاتون يا هر كسي كه اجازه بازي با اسباب بازيشو بهتون نده را به شما عزيزان ياد بدم  ، ميدونم كار خوشايندي نيست ولي بعضي مواقع دلت ميره واسه اسباب بازي بقيه ولي بهت نميدن پس بهتره بدون داد و دعوا از يكسري ترفندها استفاده كني تا  به بقيه آسيب نرسه !

در اينجا روي توپ حميدرضا كار ميكنيم ، خوب دقت كنيد !!!

نشون بديد كه كاملا بهش بي توجهيد و اصلا توپي رو توي دستاش نميبيند !

بعد كه حواسش بهتون نبود و داره با توبش ور ميره شما زير چشمي به توپش نگاه كنيد و فاصله خودتون با اون توپ رو تخمين بزنيد !

و حالا بهش نزديك بشيد و بگيد به به چه توپ خوشگلي داري ميشه ببينم ، از كجا گرفتي ! ميدي باهاش بازي كنم ، و مسلما نميده ، آخه ما  بچه ها همه عين هميم ، حاضريم جونمونو بديم ولي اسباب بازيمونو نديم به كسي !

 

خب اينجا ديگه بايد آخرين زورتونو بكار ببريد و زوركي توپو از طرف بگيريد !

به اين راحتي !!!

البته فك نكنيد خيلي راحت بود ، بايد اينقدر حواستونو جمع كنيد كه توي اين مرحله آخري مامان و باباي طرف نرسن ! وگرنه ...!

 

خب بعد از كلي بازيگوشي و فضولي لباسام حسابي كثيف شد و ماماني لباسامو عوض كرد !

حالا وقتشه ببينم توپي كه تصرف كردم چطوره ! ارزش اينهمه زحمتو داشت يا نه ...

 

حميد ناراحت نشو بيا توپتو ببر من ميرم سراغ يه چيز ديگه ، آخه من دلم نمياد دوست عزيزم ناراحت بمونه !

 

اينم سلاح هاني كوچولو !

 

برم قايمش كنم كه چشم بهش نخوره وگرنه خيليا بوسيله همين سلاح ساده و سبك مجروح مكنم آخه هفته پيش  ناخودآگاه با همين سلاح زدم توي دماغ بچه مردم و   و مامان و بابا از دستم شاكي شدن  ، همين الان هم واسه قضيه اون توپه از دستم ناراحتن !

 

اين قيافه هم كه ميبينيد مال اينه كه بستني من تموم شده ولي ميبينم بقيه هنوز دارن بستني ميخورن !

دارم فكر ميكنم چطور ميشه يه بستنيه ديگه تصاحب كنم !

 

اشك تمساح ريختمو داد زدم !

بده ، بده  ...!

 

ماماني هر چه گفت تازه خوردي ديگه نبايد بخوري ولي من گفتم :

مم بده بده  ...

 

اونقدر اشك ريختم كه آخرش مجبور شدن بهم بستني دادن البته نصفه !

 

عجب اشكي ريختم ، جاتون خالي !

به به ...

 

 

واي كه داره تموم ميشه !

 خب بعد از نوش جان كردن بستني ، رفتم سراغ همسايه هامون جمع پسرونه بود و زود باهاشون خودموني شدم/.  از فرصت استفاده كردم و با تمپكي كه همراشون بود شروع كردم بازي كردن . بابايي هرچي اصرار كرد من دست از سر تمپكه بر نداشتم!

 

اينم من و تمپك ، صداش خيلي برام جالبه !

گوش كنيد چه صداي باحالي داره !

 

 اينم موقع برگشتن ، حسابي بابايي رو خندوندم تاخستگي رانندگي از تنش بيرون بره !

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ملينا
14 فروردین 91 14:25
سلام ايشالا هميشه به شادي و خوشي خوبي خانمي؟